تبليغاتX
سه دختر
  • Daily Links

    عسل کوچولو
    لذت عشق
    ..:: Ice Angel ::..
    یاور همیشه تنها
    کلبه عشق
    عاشق تنها
    آرزو
    paning
    دختر تنها
    تولدی دوباره
    آرشيو پيوندهاي روزانه


  • Links



  • Authors

  • خدایا ممنو ببخش :
     

                                                «  گناهان روزمره  »

    خدایا مرا ببخش :

     

    1.     ازاين كه همواره خشم بر عقلم غلبه داشت .

    2.     از اين كه باتكبر و بي سلام از پهلوي دوستم رد شدم ، با اين كه متوجهش شده بودم .

    3.     از اين كه چشمم گاه به ناپاكي آلوده شد .

    4.     از اين كه شكمم سير بود و ياد گرسنگان نبودم .

    5.     از اين كه زبانم گفت بفرماييد ، ولي دلم گفت نفرماييد .

    6.     از اين كه حرف حق ، شنيدنش برايم مشكل بود و منطقي نبودم .

    7.     از اين كه نشان دادم كاره اي هستم ، خدا كند كه پست و مقام پستمان نكند .

    8.     از اين كه ايمانم به بنده ات بيشتر از ايمانم به تو بود .

    9.     از اين كه برخود چيزي را پسنديدم و بر بنده ات نپسنديدم .

    10.      از اين كه منتظر تعريف و تمجيد ديگران بودم ، غافل از اين كه تو بهتر از ديگران مي نويسي و با حافظه تري .

    11.      از اين كه درسخن گفتن و درراه رفتن اداي ديگران را در مي آوردم .

    12.      از اين كه رسوا شدن دردنيا برايم دشوار تر از رسوايي هاي آخرت بود .

    13.      از اين كه حق محبت ديگران را ادا نكردم .

    14.      از اين كه غيبت دوستم را كردند ومن از ته قلب خوشحال شدم.

    15.      از اين كه در نظريه ام شك نكردم، تعمق نكردم و فكر كردم هر چه مي گويم صحيح است .

    16.      از اين كه پولي بخشيدم و دلم خواست ازمن تشكركنند .

    17.       از اين كه هر قراري بايد مي رفتم ، دير رفتم ، يا اصلا ً نرفتم .

    18.      از اين كه خلاف وعده اي كه داده بودم عمل كردم ، يا زير قولم زدم .

    19.      از اين كه مبا لغه در حرف زدن كردم و چيزي را بزرگ تر از آن چه بود نشان دادم .

    20.      از اين كه ازگفتن مطالب غيرلازم خوداري نكردم و پرحرفي كردم .

    21.      از اين كه شكرنعمت را به جا نياوردم و دلم مي خواست كاش زيباتروغني تر بودم .

    22.      از اين كه رعايت بهداشت جمعي رانكردم (‌حمام ، مسواك ، ناخن ، خانه ،‌ غذا .....)‌.

    23.      ازاين كه ملاك بزرگي را مقام ، پول ، تحصيلات ، زيبا ، كلام و ....... قرار دادم .

    24.      از اين كه فقرمادي ، بي سوادي يا موقعيت اجتماعي كسي اين اجازه را به من داد كه خودم را بالاتر بدانم .

    25.      از اين كه جايي كه بايد امر به معروف و نهي از منكركنم ، نكردم .

    26.      از اين كه كاري بايد في سبيل الله مي كردم ، نفع شخصي ، مصلحت يا رضايت ديگران را نيز درنظر داشتم .

    27.      از اين كه شب با ياد تو به خواب بروك ، بلكه به فكر اين بودم كه فردا چه كنم نه (( في سبيل لله )) .

    28.      از اين كه نماز بي توجهي خواندم و حواسم جاي ديگر بود ، درنتيجه دچار شك درنماز شدم .

    29.      از اين كه در اثر غرور ، آزادي عمل و آزادي فكر را از ديگران سلب كردم .

    30.      از اين كه كار واجب را به خاطر كار مستحبت رها كردم .

    31.      از اين كه وقتي غيبت دوستم را كردند درصدد خوبي هاي او نبودم و از او دفاع نكردم .

    32.      از اين كه كسي را سرزنش بي جا كردم ، يا اگر به جا بود درجمع او را سرزنش كردم .

    33.      از اين كه فراموش كردم بايد خدا گونه شوم ، بلكه دوست داشتم كاري بكنم كه شبيه ديگري بشوم .

    34.      از اين كه وقتي ديگران دركارها موفق نشدند خوشحال شدم .

    35.      از اين كه بركوچكترها سالاري كردم .

    36.      ازاين كه دركار ديگري تجسس كردم و دوست داشتم از حرف ها و اسرار آنها سر در بياورم .

    37.      از اين كه از خودم تعريف كردم ، يا حرفهاي نگفتني را براي ديگران توجيه كردم .

    38.      از اين كه درموقع خواندن كتاب در اين فكر بودم كه به ديگران يا به خود بگوييم فلان كتاب را خوانده ام ؛ و فكر يادگيري و به كار بستن آن نبودم .

    39.      از اين كه ((شايد امروز آخرين روز عمر من باشد )) را دركار هايم دخالت ندادم.

    40.      از اين كه حاضر نشدم بگوييم نمي دانم ، حتي در لحظه اي كه نادانيم برملا شده بود .

    41.      ازاين كه خودكشي كردم .   (( والعصر ، ان الا نسان لفي خسر ))

    42.      از اين كه اسراف كردم و اقتصاد و ميانه روي را رعايت نكردم .

    43.      از اين كه حجاب چشم ، گوش ، دست و پا و دل را فراموش كردم .

    44.      از اين كه درسخن كساني پريدم و حرفشان را قطع كردم .

    45.      از اين كه بدون اجازه به چيزي كه مال خودم نبود دست زدم و در آن دخالت كردم .

    46.      از اين كه به ديگران اجازه دست زدن به چيزي يا انجام كاري دادم كه مسئولش نبودم .

    47.      از اين كه به امانتي خيانت كردم .

    48.      از اين كه از تو نااميد شدم و فكر كردم مشكلم را نمي تواني حل كني (( ان الله علي كل شيء قدير )) در حال كه ياس از رحمت تو خود گناهي بزرگ است .

    49.      از اين كه پوزش خواستن و معذرت خواستن برايم مشكل بود و نكردم .

    50.      از اين كه روزه را فقط در چيزي نخوردن وننوشيدن دانستم ، درحالي كه ديگران اعضايم روزه دار نبودند .

    51.      از اين كه درنظر كميت چيزي با ارزش تر از كيفيت آن بود.

    52.      از اين كه كاري را اعمداً كردم كه ديگران ببينند و يا خواستم هدف كاري را وارونه جلوه دهم .

    53.       از اين كه بي دليل خنديدم وكمتر سعي كردم جدي باشم و يا هر كسي را مسخره كردم.

    54.      از اين كه كسي با من حرف مي زد و من بي اعتنا بودم .

    55.      از اين كه كسي صدايم زد ، اما من خودم را از روي ترس ، چهل ، حسد يا ..... به نشيدن زدم .

    56.      از اين كه براي ارضاي نفس و غريزه در سوال كردن و فشار آوردن بركسي آن قدر پيش رفتم تا آن كه نميدانم را از زبانش بيرون بكشم.

    57.      از اين كه چيزي را كه بايد مي گفتم آن جا لب فرو بستم ،‌ وجايي كه بايد سكوت مي كردم لب به سخن گشودم .

    58.      از اين كه حرفي را به كنايه يا طنعه يا زخم زبان زدم .

    59.      از اين كه چيزي را بلد نبودم و از سوال كردن آن عار داشتم.

    60.      از اين جايي را كه حق بامن نبود ، لجبازي كردم .

    61.      از اين كه به غذا خوردن ديگران طوري نگاه كردم كه گويي من روزي دهنده هستم نه تو .

    62.      از اين كه كسي خواست چيزي يادم دهد ،به شخص او توجه كردم نه به سخن او .

    63.      از اين كه زود باوري كردم .حرفي را بدون دليل و برهان وملاك پذيرفتم .

    64.      از اين كه كاري را مي توانستم بكنم . وبه ديگران گفتم بكنند .

    65.      از اين كه كاري را با اخم و گرفتگي چهره انجام دادم در حالي كه مي توانستم اصلا ً

    66.       نكنم .

    67.      از اين كه وقتي كسي چيزي را كه به آن چندان احتياج نداشتم از من خواست و يادم آمد كه شايد به آن احتياج پيدا كنم ، به او ندادم .

    68.      از اين كه براي كسي از روي كينه دعاي بد يا نفرين كردم .

    69.      از اين كه وقتي كسي كار بدي كرده بود و خود تاراحت بود، آن را به رخش كشيدم .

    70.      از اين كه به برنامه اي كه براي كارهاي خود گذاشته بودم و قراري كه با خود داشتم عمل نكردم .

    71.      از اين كه تعصب بي جا داشتم و خواستم توجيه كننده اشتباهات ديگران باشم .

    72.      از اين كه از گذشته براي آينده استفاده نكردم و از اشتباهات خود باديگران عبرت نگرفتم .

    73.      از اين كه وقتي از كنار مستعضعفي رد مي شدم ، خود رابه نديدن زده ورد شدم.

    74.      از اين كه وقتي چيزي را از دست دادم خيلي ناراحت شدم حتي بيشتر از موقعي كه يك چيز اخروي را از دست مي دادم .

    75.      از اين كه ازهنر يا استعداد في سبيا لله استفاده نكردم .

    76.      از اين كه وقتي از يك حكم خبر نداشتم برآن ايراد گرفته يا آن را حق پنداشتم.

    77.      از اين كه به كسي بيش از اندازه اصرار مي كردم كه چيزي را بگويد ، كاري را بكند يا چيزي را نشانم دهد .

    78.      از اين كه در زمان نبودم و دغدغه مسائل اجتماعي را نداشتم و فراموش كردم كه براي رسيدن به الله بايد از ناس گذشت .

    79.      از اين كه كاري را نه از روي شناخت و علاقه بلكه از روي عادت انجام دادم .

    80.      از اين كه براي هر كاري با همه مشورت كردم جز تو

    81.      از اين كه درغم ديگران شريك نبوده بلكه از ناراحتي آنها خوشحال بودم .

    82.      از اين كه موقع رفتن به جايي به فكركيفيت آن بودم اما براي نماز به پاكي لباس و قلب و روح كمتر اهميت مي دادم و اصولا ً خدا رامجسم نمي كردم .

    83.      از اين كه احساسم برعقلم غلبه كرد يا به عكس ، به گفته حضرت علي ( ع ) اين ها نسبت معين دارند ، هر چه به يكي اضافه شود از ديگري كم ميگردد.

    84.      از اين كه چيزي راكه به درستي آن اطمينان نداشته گفته ، بعد متوجه شدم كه اشتباه گفته ام .

    85.      ازاين كه وقتي خود از انجام كاري يا خوردن چيزي خودداري مي كردم ، ديگري را هم از آن محروم مي نمودم .

    86.      از اين كه حاضر نشدم خود را به زحمت بيندازم تا ديگري درآسايش باشد ( ايثار نكردم )

    87.      از اين كه رعايت حقوق شخص غايب را نكردم و عادل نبودم .

    88.      از اين كه در داوري ها به جاي اين كه بسنجم« حق كدام است » ، به جانب داري پرداختم .

    89.      از اين كه درسختي ها ابتدا به ماديات متوسل شدم نه به خدا .

    90.      از اين كه سخن گفتم ، بدون اين كه فكر كنم كه چه مي گويم .

    91.      از اين كه تعهد كردم مواظب اعمالم باشم ، ولي نشدم .

    92.      از اين كه كاري را براي عزيز كردن خود انجام دادم .

    93.      به جاي اين كه اميدوار شوم ، نا اميد شدم .

    94.      از اين كه براي فخر فروختن ياد گرفتم .

    95.      از اين كه بجاي پيروي از عقل از نفس پيروي كردم

    96.      از اين كه به مقامي رسيدم و دامنگر غرور شدم .

    97.      ازاين كه قلم به دست گرفتم ، ولي حق قلم را ادا نكردم .

    98.      از اين كه كار مردم را به عهده گرفتم ، ولي درانجام آن كوتاهي كردم .

    99.      از اين كه درمحل كارم با مراجعين برخورد تندي كردم .

    100.                        از اين كه درمقابل انجام كار رشوه دريافت نمودم .

    101.                        از اين كه درمحل كار بي اعتنايي به مراجعه كنندة فقيري نمودم .

    102.                        از اين كه كار دوستم را سريع ، ولي كارغيره را طولاني انجام دادم .

    103.                        ازاين كه تقوا الهي را درمحل كار و بازار و غيره فراموش نمودم .

    104.                        از اين كه باعث تضعيف دولت اسلامي ( كه رهبر انقلاب آن را حرام    

    105.                        دانستند ) شدم .

    106.                        از اين كه مانع ايثار و خدمت و فداكاري مردم نسبت به انقلاب شدم .

    107.                        از اين كه باعث تضعيف علاقه مردم نسبت به اسلام و انقلاب و رهبري  

    108.                        شدم .

    109.                        از اين كه دوستم به مقامي رسيد ، حسادت و جود مرا فرا گرفت .

    110.                        از اين كه قبول منصب نمودم ، درحالي كه با تقواتر ازمن وجود داشت

     

          گناهان ( مانند )‌ درد و بيماري اند و دواي آنها طلب آمرزش از  خداست و

           شفا و بهبودي موقعي است كه ديگر به سوي گناه بازگشت نشود.

                                                                                 علي ( ع )

                         بالاتر ين آزاديها آزادي از خود است .

     

    + نوشته شده در Thu 27 Sep 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • بنده ...
    بنده .... 

      

    پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :
    اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
    پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرنده ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم.
    انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود.
    پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
    انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
    پرنده گفت : نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر
    نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست
    چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
    پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از
    يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،
    اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.
    پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش
    به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش
    آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
    آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد
    تو ر ا با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.
    راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟
    انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد .
    آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست
    ...

     

    + نوشته شده در Sat 18 Aug 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • باید از خدا ترسید ...

             

    ممكن است اين سؤال برای بعضی مطرح شود كه ترس از خدا
    يعنی چه ؟ مگر خداوند يك چيز موحش و ترس‏آوری است ؟ خداوند كمال مطلق‏
    و شايسته‏ترين موضوعی است كه انسان به او محبت بورزد و او را دوست‏
    داشته باشد . پس چرا انسان از خدا بترسد ؟
    در جواب اين سؤال می‏گوئيم مطلب همينطور است . ذات خداوند موجب‏
    ترس و وحشت نيست ، اما اينكه می‏گويند از خدا بايد ترسيد يعنی‏
    از قانون عدل الهی بايد ترسيد . در دعا وارد است : « يا من لا يرجی الا
    فضله ، و لا يخاف الا عدله » . ای كسی كه اميدواری به او اميدواری به فضل‏
    و احسان او است و ترس از او ترس از عدالت او است. ايضا در دعا است:
    «
    جللت ان يخاف منك الا العدل ، و ان يرجی منك الا الاحسان و الفضل »
    .
    يعنی تو منزهی از اينكه از تو ترسی باشد جز از ناحيه عدالتت و از
    اينكه از تو جز اميد نيكی و بخشندگی توان داشت .
    عدالت هم به نوبه خود امر موحش و ترس‏آوری نيست . انسان كه از
    عدالت می‏ترسد در حقيقت از خودش می‏ترسد كه در گذشته خطا كاری كرده و يا
    می‏ترسد كه در آينده از حدود خود به حقوق ديگران تجاوز كند . لهذا در
    مسئله خوف و رجاء كه مؤمن بايد هميشه ، هم اميدوار باشد و هم خائف ، هم‏
    خوشبين باشد و هم نگران ، مقصود اينست كه مؤمن همواره بايد نسبت به‏
    طغيان نفس اماره و تمايلات سركش خود خائف باشد كه زمام را از كف عقل‏
    و ايمان نگيرد و نسبت به ذات خداوند اعتماد و اطمينان و اميدواری داشته‏
    باشد كه همواره به او مدد خواهد كرد . علی بن الحسين سلام الله عليه در
    دعای معروف ابوحمزه می‏فرمايد : « مولای اذا رأيت ذنوبی فزعت ، و اذا
    رايت كرمك طمعت » . يعنی هرگاه به خطاهای خودم متوجه می‏شوم ترس و
    هراس مرا می‏گيرد و چون به كرم وجود تو نظر می‏افكنم اميدواری پيدا می‏كنم‏

    + نوشته شده در Sun 12 Aug 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • شگفتا .........

    شگفتا !!!

    وقتی که بود نمی دیدم ٬

    وقتی می خواند نمی شنیدم ...

    وقتی دیدم که نبود ...

    وقتی شنیدم که نخواند ...!

    چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای

    سرد و زلال٬ در برابرت می جوشد و

    می خواند و می نالد ٬

    تشنه آتش باشی و نه آب !

    و چشمه که خشکید ٬

    چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی

    بخار شد و به هوا رفت ٬ و آتش ٬

    کویر را تافت و در خود گداخت ٬

    و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید ٬

    تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش !!!

    و بعد ٬عمری گداختن

    از غم نبودن کسی که تا بود ٬

    از غم نبودن تو می گداخت ...!

     

     

     

    + نوشته شده در Thu 9 Aug 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • به من بگو ...
      

            

    مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
    پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
    ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه  من داره يادم ميره ؟!

     

    + نوشته شده در Mon 6 Aug 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • به اونايي كه براتون ارزش دارن...

                               

                   

      بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي ،

    ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم

     اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده

     در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد

     دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه

    دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني

     رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
     

    آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
     
    به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني

     هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار مي ده

     شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن

     شادي براي اونايي كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايي كه دنبالش مي گردن و اونايي كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون مي فهمن

     عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ،
     وقتي كه به دنيا اومدي تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن ، سعي كن يه جوري زندگي كني وقتي رفتي تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن
    ...

     

    + نوشته شده در Sat 4 Aug 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • رد پای خدا...
                         

    یه نفردر رویای  خودش هر روز دم غروب با خدا توی ساحل قدم می زد،

    سالها کار این آدم همین بود،

    مشکلات و سختی ها و رنج های خودشو با خدا در میون می ذاشت،

    هیچ وقت احساس تنهایی نمی کرد حتی زمانی هم که خوشحال وشاد بود با خدا صحبت می کرد

    روزها به همین منوال گذشت ؛

    تا یه مدتی بود که وضعیت زندگیش به هم ریخته بود،حال وروز خوبی نداشت خسته شده بود، مشکلات مالی بسیاری، سراسر زندگیشو گرفته بود ،

    خلاصه خیلی داشت اذیت می شد ،

    در همین ایام طبق همون عادتی که داشت به ساحل رفت تا قدم بزنه شاید کمی آروم بشه؛

    همینطور که داشت توی ساحل قدم میزد و با  خدا صحبت می کرد ناخودآگاه برگشت و به پشت سرش خیره شد ،دید فقط ردپای یه نفر هست و اون که سالها با خدا توی ساحل قدم میزد دیگه نتونست طاقت بیاره ،شروع کرد به گلایه کردن از خدا ،هرچی دلش می خواست گفت،

    گفت خدا تو هم منو فراموش کردی،تو هم منو تنها گذاشتی ،تو هم دیگه به حرفای من گوش نمیدی،نکنه توی این همه سال من ...

     

    همینطور که داشت این حرفارو میزد ،

     احساس کرد صدایی به اون گفت :

     

     

    ای بنده من ،من هیچ وقت تورو تنها نمی ذارم ،من هیچ وقت تو رو فراموش نمی کنم من همیشه و همه جا با تو هستم من درکنار تو هستم؛

    اون رد پایی هم که تو دیدی ردپای تو نیست،ردپای منهِ و تودر آغوش من هستی ...     

      

    + نوشته شده در Wed 1 Aug 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • Blog About
    1 2 3 ما اومدیم...



  • Home
  • Email


  • Archive
    9/23/2007 - 9/29/2007
    8/13/2007 - 8/22/2007
    7/27/2007 - 8/12/2007
    7/30/2007 - 8/5/2007
    7/23/2007 - 7/29/2007
    7/13/2007 - 7/22/2007
    6/26/2007 - 7/12/2007


  • Subjectal Archive

    RSS
  • Template Designer